چهارماهگي مامان
روزها يكي يكي گذشت هر روز به اميد رسيدن به چهارماهگي تقويمو ورق زدم تا اينكه به اين ماه قشنگ رسيدمو كم كم حالم بهتر شداصلا قابل مقايسه با قبل نيستم الان ميتونم صبحانه كه وحشتناكترين وعده غذايي از نظرم بودو بخورم ميتونم آب بخورم و از مزه اش بدم نياد اما هنوز قرصاي ضد تهوع رو ميخورم هموز از يخچالمون حالم بد ميشه و نميتونم درشو با خيال راحت باز كنم.دقيقا چهارماهي هست چيزي رو گاز نپختم و بابايي بيچاره مجبور بود تو اين مدت يه پيك نيك بزاره تو بالكن و براي خودش شام درست كنه و همونجا بخوره و بعد آخرشب كه من خوابم بياد وظرفاشو بشوره تا من بويي حس نكنم. خلاصه اونم ميگه منو با اين بچه نقره داغ كردي اما هنوز ميگه حاضره بازم اين شرايطو دوباره تحمل ك...
نویسنده :
ماماني
9:49



