پرنسس كوچولوي مامان

چهارماهگي مامان

روزها يكي يكي گذشت هر روز به اميد رسيدن به چهارماهگي تقويمو ورق زدم تا اينكه به اين ماه قشنگ رسيدمو كم كم حالم بهتر شداصلا قابل مقايسه با قبل نيستم الان ميتونم صبحانه كه وحشتناكترين وعده غذايي از نظرم بودو بخورم ميتونم آب بخورم و از مزه اش بدم نياد اما هنوز قرصاي ضد تهوع رو ميخورم هموز از يخچالمون حالم بد ميشه و نميتونم درشو با خيال راحت باز كنم.دقيقا چهارماهي هست چيزي رو گاز نپختم و بابايي بيچاره مجبور بود تو اين مدت يه پيك نيك بزاره تو بالكن و براي خودش شام درست كنه و همونجا بخوره و بعد آخرشب كه من خوابم بياد وظرفاشو بشوره تا من بويي حس نكنم. خلاصه اونم ميگه منو با اين بچه نقره داغ كردي اما هنوز ميگه حاضره بازم اين شرايطو دوباره تحمل ك...
18 آذر 1394

اولين خاطرات بارداري مامان

سلام ني ني عزيزم.هنوز نميدونم دختري يا پسر واسه همين فقط ميتونم ني ني صدات كنم.دلم ميخواست وقتي به دنيا اومدي و بزرگ شدي من با ديدن اين صفحه اين روزها رو فراموش نكنم .چون من اصلا اهل خاطرات نوشتن نيستم  و متاسفانه حافظه خيلي قوي هم ندارم.موقعي كه ميخواستم ازدواج كنم هم ميخواستم خاطرات دونفرمون رو بنويسم ولي اينقد لفتش دادم تا اينكه الان توي چهارساله شدن ازدواجمون هستيمو من خيلي از لحظات خوب خودمو بابايي رو يادم نيست. امسال بالاخره تصميم گرفتيم بچه دار بشيم و يك ماه بعد من و بابايي دركمال تعجب متوجه حضور توشديم.هيچ تصورخاصي درمورد بارداري نداشتم.خيلي خوش خيال بودم فكر ميكردم خيلي راحت حداقل 5-6 ماه اول ميگذره و من راحت درسمو كه ترم اخ...
18 آذر 1394
1